تبليغات

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

  parsa

parsa


yeki yek done man

آخرین مطالب انحمن
عنوان بازديد توسط

 

١٣آذر 1390

عصری برای دیدن مراسم عزاداری  حاضر شدیم که برویم بیرون من چادر گذاشتم دیدم با تعجب گفتی چادر خاله سودابه در بیارش.طفلک اولین بار بود که با چادر منو میدید .. نکته جالبتر اینکه به عزداری میگی نای نای .حسین جان لای لای اینم نوع موزیکت برای عزاداری

 

هروز بیشتر از پیش به توانایهات پی میبرم تازه جالبه دیدم منو با اسم شناسنامه صدا میزنی و به حدی گویشت دلنشینه که دوست دارم ساعتها صدام کنی ولی بهترینم من عاشق اسم گلاره هستم اسمی که همگان من را با آن صدا میزنن و از دوران بچه گی تا حال با اون دوران میگذرانم .

این ایام با خوردن شیر با تو مشکل دارم اما به لطف خانواده پدریت قند خور و لواشک خور قهار شدی چیزهای که من ازشون واسه تو خوشم نمیاد با اینکه بارها بهت گفتم اگه قند بخوری مرواریدهای زیبات خراب میشن و گیسوانت میریزن اما کو گوش شنو ،کیست که مرا یاری کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 


گزارش تخلف
برچسب هاچادر؟؟؟؟؟؟؟؟,

منبع:چادر؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط gelareh در دوشنبه 21 آذر 1390 ساعت 9:04 ق.ظ|+| نظرات(2)
بازدید از پست:63 امتیاز به پست: نتیجه: 465 امتیاز توسط:153 نفر

9/8

سه شنبه عصر دیدم داری یک روز آقا خرگوشه را کامل میخونی بسیار ذوق کردم این شعر با حرکات بسیار سریع دویدن همراه است گویا خجالت میکشی بمونی و بخونی


گزارش تخلف
برچسب هااولین شعر کامل پارسا,

منبع:اولین شعر کامل پارسا
نوشته شده توسط gelareh در شنبه 12 آذر 1390 ساعت 3:49 ب.ظ|+| نظرات(0)
بازدید از پست:42 امتیاز به پست: نتیجه: 347 امتیاز توسط:114 نفر

9/1

از امروز تصمیم گرفتم دیگه بهت بعدظهر شیر ندم البته تو هم مقاومت میکردی و نمیخوابیدی اولین قدم این بود که دیگه پیش کامپیوتر نشینم این پروسه تا از شیر گرفتن نهایی ادامه دارد.

90/9/1

برای از شیر گرفتن شب هم عزمم راسخ شد با مرتضی هم هماهنگ شدم تا دیدم پارسا میگه اوف شده م ه م ه روش به سفارش مادر شوهر جون چسب زدم و با رژقرمز حسابی خونی رنگش کردم موقع خواب هر 2 کنار پارسا خوابیدیم پارسا هم وسط ما بود که راه فرار نداشته باشه مرتب پارسا سراغ منو میگرفت  مرتضی هم میگفت سینه اش زخم شده خوابیده این ترفند ادامه داشت تا پادشاه ساعت 11 خوابید و ساعت 3.5 بیدار شد دوباره مرتضی از محل خواب اصلیش یعنی پذیرایی به اتاق خواب آمد و خواباندش و آخرین بار هم ساعت 6 که با آب بخواب رفت و برای صبحانه ساعت 8.5 بیدار شدیم این شب بخیر گذشت.

9/5

برای اینکار داروی سنتی صبر زرد گرفتم واسه پارسا هم بخاطر خوب بودن دیشب جایزه اتوبوس موزیکال و رقاص  گرقتم اما بخونید ماجرای امشب منو شب از دید پارسا پنهان بودم و مرتضی مامور خواب پارسا بود که بخوبی هم خواباندش منم کمی لواشک + بیسکویت و آبمیوه + لیوان نی دار آب را کنار دستم گذاشتم که اگه بیدار شد بدم بهش هنوز یکساعت از خواب مبارکش نگذشته بود که با گریه عجیب بیدار شد در همین حال گوشی مرد هنرمند من به صدا در امد و به خانه مادرش احضار شد وای آنقدر پارسا گریه کرد لج کرده بود با هیچ زبونی کوتاه نمیامد برای 20 دقیقه یکریز گریه میکردFrown خلاصه با آمدن مرتضی دوان به طرف یخچال شدم و از اون عصاره تلخ استفاده کردم تا پارسا مشغول خوردن شد گفت تلخه و کوتاه آمد با ژله امشب هم ختم به خیر شد.

9/6

یکشنبه بعد  3 روز که نذاشتم پارسا بعد ظهر ها بخوابه  برای اولین بار خوابید البته از ساعت 1:30 که من آهنگ خواب سر دادم تا ساعت 2:25 دقیقه آقا بازی کرد و خسته امد و در بستر لالا کرد الان ساعت  4 هنوز بیدار نشده.

شب هم بعد کلی شیطنت تا صبح بخواب رفت.Kiss

9/7

شب دیگه اذیت نمیکنی زیبای من و داری راضی میشی و من خوشحالم که با این قضیه کنار آمدی اما به روزهای فکر میکنم که از بس برام سخت بود شیر دادن که به فکر شیر خشک میافتادم و حتی چند بار از اس ام ای گلد و پروگرس استفاده کردم یاد اونوقتا بخیر .


گزارش تخلف
برچسب هاخاطرات از شیر گرفتن,

منبع:خاطرات از شیر گرفتن
نوشته شده توسط gelareh در سه شنبه 08 آذر 1390 ساعت 2:54 ب.ظ|+| نظرات(1)
بازدید از پست:36 امتیاز به پست: نتیجه: 293 امتیاز توسط:99 نفر

8/29

خیلی سخته حتی فکر این موضوع که میخوام از شیر بگیرمت این ساعت ها با خودم کلنجار میرم که کمی بیشتر گرمای وجودت را احساس کنم اما شبها جدیدا بیدار باش هستم یاد زمانی افتادم که مجبور بودم بخاطر دندان گرفتن دندانهای محترمتان در تاب خوابت کنم وای یادش بخیر از 10 دقیقه تا 45 دقیقه مجبور بود برات حرف بزنم و دائم سر پا باشم تا بخواب میرفتی .اما این بار چه کنم با این احساس یعنی دوباره ماجرای شگفت انگیز دارم؟؟؟

الان ساعت 1.5 و تو در تابت بخواب رفتی مورچه و خرگوشت هم در آغوشت هست و در تماشایی ترین لحظه البته روحانی بیشتر به حالت میخوره،هستی میدونم اگه بلندت کنم حتما بیدار میشی پس آسوده بخواب.


گزارش تخلف
برچسب هافکرهای مامانی,

منبع:فکرهای مامانی
نوشته شده توسط gelareh در سه شنبه 08 آذر 1390 ساعت 2:42 ب.ظ|+| نظرات(0)
بازدید از پست:33 امتیاز به پست: نتیجه: 393 امتیاز توسط:130 نفر

  • نوشته های اخیر
»»امدم باز به دیار غربت
»»پایان انتظار
»»عصبانیت
»»سلام دوستان
»»حکایت

1

CopyRight | mahbobam.blogveb.com All Rights Reserved
Powered By blogveb

بلاگ وب

سرویس وبلاگ نویسی بلاگ وب

تم دیزاینر

قالب وبلاگ


Pichak go Up