خدا ببخشم خیلی ناشکر بودم.
اسهال استفراغ و تب
شنبه15بهمن
دوران بحرانم شروع شد یعنی توهم میزنم ؟ 3بار تهوع در نیم ساعت و خواب آلود بودنت فکرم را به همه جا برد جز بیماری وحشتناک ....
1شنبه ساعت 11:26 شب وضعیت قرمز شد با ترس شستمت و منتظر آمدن مرتضی شدم حالم خیلی بد بود به بیچاره گی خودم نالان بودم چون دمای بدنت هم به رقص در آمد و بالا میرفت
و تو بیحال ،نمیدونم خدا چرا تو را برا تنبیه کردن من انتخاب میکنه .نمیتونستم بخوابم هرلحظه برام عمری گذشت .آب شدنت را میدیدم تب بالا مرتب به پاشویه کردنت بودم حتی با استامینوفن هم دما پایین نمیامد .
2شنبه 17 بهمن
مرتضی شب شیفت کاریش بود ولی مرخصی ساعتی گرفت از 11تا2 پیشمون بود و مثلا بیدار که من بخوابم اما مگه ناراحتی گذاشت تاچشمانم بیاسایند ؟ تازه ساعت 2 رفت که 6 بیاد دراین فاصله شاهد بودم که حتی حال ناله کردن را هم نداشتی. ساعت 5 صبح زنگ زدم که یار با وفام بیاد حتی صبح هم برام پر از سوز بود و بسیار سرد یعنی نشانگر چی بود ؟
ساعت 6 بیمارستان بودیم اورژانس تا سرم نمکی و ب 6 تجویز شد تو بیحال بودی اما وقتی محیط بیمارستان را دیدی به مرتضی میگفتی شربت بدین بخورم غذا میخوام
اما حکایت زدن سرم جالبترین اتفاق اون روز بود وقتی انژیوکت واست میزدن میگفتی نزن خون میاد، سرش کلفته، تازه وقتی برات زدن به علت تکان دادن زیاد دست همایونیت مجبور شدن دوباره یک جای دیگر را سوراخ کنند به علت تکان دادن دستت از جای قبلی خون آمد که ناگهان به نرس گفتی: دیدی خون آمد !!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی سرمت تمام شد آمدیم خانه ساعت 8 صبح را نشان میداد و ما در حال خوردن صبحانه البته شانس آوردی که تا 3ساعت منع غذا بودی تا مثلا معده ات استراحت کند و از دستم در رفتی
.تایم موعد رسید و هنوز نوک ق چ عسل در دهان کوچکت ننهادم که تمام آنچه خورده بودی .... دیگه لبت را بستی و من در آن لحظه اصلا به باز شدنش موفق نشدم .
ساعت 10 دوباره از بیمارستان سر در آوردیم اینبار سراغ دکتر پارسا یوسفی رفتیم و بعد از ویزیت دستور بستری صادر شد.
از آنچه میترسیدم سرم آمد طفل نازنینم را بردم بخش اطفال تا 24 ساعت تحت نظر باشه در آن زمان بغض سنگینی سراغم آمد هیچ کس نبود تو این خراب شده یاریم کنه فقط خودم بودم و خودم .در این افکار بودم و با زور جلو بغضم میگرفتم که برای دادن شرح حال پیش پزشک نشستم و فهیمه برام زنگ زد (فهیمه دوست نینی سایتم بود که ایشاله خدا هزاران بار رحمت و خیر برایش سرازیر کند).
پارسا محبوب 25 ماهه من اتاق 3 تخت 14بستری شد .وصف حالش باعث ویرانی ذهنم میشه اما ناچار به بازگو کردنم: چشماش باز نمیشد .دهانش خشک طوری که پوستش بلند شده بود حتی زمانی که دست راستش برا گذاشتن سرم سوراخ شد زیاد مقاومت نکرد.
ساعت 1کار پذیرش تمام شد و تو در اتاق روی تخت آهنی بیروح سفید رنگ دراز کش بودی صدای گریه بچه های دیگه باعث ترست شد و این عاملی بود که گاو من بزاد تازه بهانه هات شروع شد بابا رو میخوام.( دیدین وقتی بد اقبالی بیاد سراغ ادم انسان هم میمونه توش این ماجرا حکایت من بود).با زور سرتو گرم کردم تا سرمت تمام شد بعد که سرم را بستم تازه گشتن تو بخش آغاز شد به دنبال بابات .تاساعت 3 به مکافات گذشت وساعت بازدید شروع شد .همه هم اتاقیها بازدید کننده داشتن الا ما (پسرم اینجا بود که باید خودم میزد تو سر خودم که حرف پدرم را که میگفت تو شهر خودمان بمون گوش نکردم) هیچ کس نیامد عیادتت جز بابات.
اراک بی درو پیکر تنها شهریه که بیمارستان خصوصی اطفال نداره و تمام کودکان اگه بیمار باشن باید در بیمارستان امیر کبیر که یک بیمارستان اموزشی هست بمونن. این بود که چون اتاق خصوصی نداشتیم باید با شرایط موجود سر میکردیم .از فامیل همسر که انقدر چشم به زنگشون بودم فقط داداش مهدی زنگ زد که باعث بسی خوشحالی در ما شد
و داداش رضا که مرتضی را ساپورت کرد.
مامانم هر یکساعت زنگ میزد و با صدای که معلوم بود داره کنترل میشه که گریه نکنه جویای حال پارسا بود و حال من که گفتنی نیست ساعتها میگزشتن و بیتابی پارسا بیشتر میشد
18 سه شنبه
پارسا تا ساعت 1بیدار بود و من وظیفه بغل کردن و گردوندنش را بر عهد داشتم تا اینکه خدا یاریم کرد و بچه خوابید تازه اون زمان بود که باید مواظب دستش بودم که نکنه سرم را بکشه چشمام را از صورت بیحالش بر نمیداشتم نمیدونم واقعا چرا این اتفاق برای من افتاد.
خلاصه اتاق در آرامش بود تا اینکه برای بازید نرس ساعت 5 غوغا بپا شد .و اینگونه بود که گاو من زایید و باز گردوندن پارسا تو بخش .تا ساعت 8 کا من بود. تا پارسا خوابید اینبار پدر شوهر جان محبت کردند و همراه مرتضی تشریف اوردن که به علت خوابیدن گل کم جونم مجبور به 10 دقیقه صبر در کنار در بخش شدند
با بیدار شدن پارسا رفتم تا به آرزوش که رفتن پیش باباش بود جامع عمل بپوشونم .با در اغوش کشیده شدن پارسا توسط باباش من هم زانوان خسته و دردناکم را دراغوش کشیدم تا شاید از خستگیش هرچند کوتاه کاسته بشه .
(امروز از آن روز هایی است که ... دلم هوای ِ آغوشت را کرده ... افسوس ، که جز پاهای ِ بغل کرده ام مهمانی ندارم !

)
ساعت 2 رسیدیم خونه وای بوی خورشت سبزی مادر شوهر آدمو مست میکرد و حملهههههههه. با این روز دقیقا سه شبانه روز بود که من بیدار بودم و دیگه توهم میزدم واقعا کنترل نداشتم روی هیچ چیز تا با خواب کم کم توهم برطرف شد و حالمان خوب .
چهارشنبه و پنج شنبه هم به همین منوال گذشت تا جمعه سلامتی حاصل شد.
برچسب ها
این روزها حال خودم را نمیفهمم ..چگونه وصفش کنم ؟؟؟,
منبع:
این روزها حال خودم را نمیفهمم ..چگونه وصفش کنم ؟؟؟
نوشته شده توسط gelareh در چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 11:32 ق.ظ|
+|
نظرات(0)
بازدید از پست:33 امتیاز به پست:

نتیجه:
49 امتیاز توسط:16 نفر