تبليغات

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان

  parsa

parsa


yeki yek done man

آخرین مطالب انحمن
عنوان بازديد توسط

حکایت من "حکایت کسی است که عاشق دریا بود واما قایق نداشت
دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت ...
زجر کشید اما زجه نزد .../
درد داشت و ننالید ...../
گریه کرد و اشک نریخت...../
                 حکایت من حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه صداها را بشنود ........


برچسب هاحکایت,

منبع:حکایت
نوشته شده توسط gelareh در سه شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 7:55 ب.ظ|+| نظرات(0)
بازدید از پست:11 امتیاز به پست: نتیجه: 33 امتیاز توسط:12 نفر

خدا ببخشم خیلی ناشکر بودم.

اسهال استفراغ و تبCry

شنبه15بهمن

دوران بحرانم شروع شد یعنی توهم میزنم ؟ 3بار تهوع در نیم ساعت و خواب آلود بودنت فکرم را به همه جا برد جز بیماری وحشتناک ....

1شنبه ساعت 11:26  شب وضعیت قرمز شد  با ترس شستمت و منتظر آمدن مرتضی شدم حالم خیلی بد بود به بیچاره گی خودم نالان بودم چون دمای بدنت هم به رقص در آمد و بالا میرفت

و تو بیحال ،نمیدونم خدا چرا تو را برا تنبیه کردن من انتخاب میکنه .نمیتونستم بخوابم هرلحظه برام عمری گذشت .آب شدنت را میدیدم تب بالا مرتب به پاشویه کردنت بودم حتی با استامینوفن هم دما پایین نمیامد .

2شنبه 17 بهمن

مرتضی شب شیفت کاریش بود ولی مرخصی ساعتی گرفت از 11تا2 پیشمون بود و مثلا بیدار که من بخوابم اما مگه ناراحتی گذاشت تاچشمانم بیاسایند ؟ تازه ساعت 2 رفت که 6 بیاد دراین فاصله شاهد بودم که حتی حال ناله کردن را هم نداشتی.  ساعت 5 صبح زنگ زدم که یار با وفام بیاد حتی صبح هم برام پر از سوز بود و بسیار سرد یعنی نشانگر چی بود  ؟

ساعت 6 بیمارستان بودیم اورژانس تا سرم نمکی و ب 6 تجویز شد تو بیحال بودی اما  وقتی محیط بیمارستان را دیدی به مرتضی میگفتی شربت بدین بخورم غذا میخوام

اما حکایت زدن سرم جالبترین اتفاق اون روز بود  وقتی انژیوکت واست میزدن میگفتی نزن خون میاد، سرش کلفته، تازه وقتی برات زدن به علت تکان دادن زیاد دست همایونیت مجبور شدن دوباره یک جای دیگر را سوراخ کنند به علت تکان دادن دستت از جای قبلی خون آمد که ناگهان به نرس گفتی: دیدی  خون آمد !!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی سرمت تمام شد آمدیم خانه ساعت 8 صبح را نشان میداد و ما در حال خوردن صبحانه البته شانس آوردی که تا 3ساعت منع غذا بودی تا مثلا معده ات استراحت کند و از دستم در رفتیLaughing.تایم موعد رسید و هنوز نوک ق چ  عسل در دهان کوچکت ننهادم که تمام آنچه خورده بودی .... دیگه لبت را بستی و من در آن لحظه اصلا به باز شدنش موفق نشدم .

ساعت 10 دوباره از بیمارستان سر در آوردیم اینبار سراغ دکتر پارسا یوسفی رفتیم و بعد از ویزیت دستور بستری صادر شد.Frown

از آنچه میترسیدم سرم آمد طفل نازنینم را بردم بخش اطفال تا 24 ساعت تحت نظر باشه در آن زمان بغض سنگینی سراغم آمد هیچ کس نبود تو این خراب شده یاریم کنه فقط خودم بودم و خودم .در این افکار بودم و با زور جلو بغضم میگرفتم که برای دادن شرح حال پیش پزشک نشستم و فهیمه برام زنگ زد (فهیمه دوست نینی سایتم بود که ایشاله خدا هزاران بار رحمت و خیر برایش سرازیر کند).

پارسا محبوب 25 ماهه من اتاق 3 تخت 14بستری شد .وصف حالش باعث ویرانی ذهنم میشه اما ناچار به بازگو کردنم: چشماش باز نمیشد .دهانش خشک طوری که پوستش بلند شده بود حتی زمانی که دست راستش برا گذاشتن سرم سوراخ شد زیاد مقاومت نکرد.

ساعت 1کار پذیرش تمام شد و  تو در اتاق روی تخت آهنی بیروح سفید رنگ دراز کش بودی صدای گریه بچه های دیگه باعث ترست شد و این عاملی بود که گاو من بزاد تازه  بهانه هات شروع شد بابا رو میخوام.( دیدین وقتی بد اقبالی بیاد سراغ ادم انسان هم میمونه توش این ماجرا حکایت من بود).با زور سرتو گرم کردم تا سرمت تمام شد بعد که سرم را بستم تازه گشتن تو بخش آغاز شد به دنبال بابات .تاساعت 3 به مکافات گذشت وساعت بازدید شروع شد .همه هم اتاقیها بازدید کننده داشتن الا ما (پسرم اینجا بود که باید خودم میزد تو سر خودم که حرف پدرم را که میگفت تو شهر خودمان بمون گوش نکردم) هیچ کس نیامد عیادتت جز بابات.

اراک بی درو پیکر  تنها شهریه که بیمارستان خصوصی اطفال نداره و تمام کودکان اگه بیمار باشن باید در بیمارستان امیر کبیر که یک بیمارستان اموزشی هست بمونن. این بود که چون اتاق خصوصی نداشتیم باید با شرایط موجود سر میکردیم .از فامیل همسر که انقدر چشم به زنگشون بودم فقط داداش مهدی زنگ زد که باعث بسی خوشحالی در ما شدLaughingو داداش رضا که مرتضی را ساپورت کرد.

مامانم هر یکساعت زنگ میزد و با صدای که معلوم بود داره کنترل میشه که گریه نکنه جویای حال پارسا بود و حال من که گفتنی نیست ساعتها میگزشتن و بیتابی پارسا بیشتر میشد

18 سه شنبه

پارسا تا ساعت 1بیدار بود و من وظیفه بغل کردن و گردوندنش را بر عهد داشتم تا اینکه خدا یاریم کرد و بچه خوابید تازه اون زمان بود که باید مواظب دستش بودم که نکنه سرم را بکشه چشمام را از صورت بیحالش بر نمیداشتم نمیدونم واقعا چرا این اتفاق برای من افتاد.

خلاصه اتاق در آرامش بود تا اینکه برای بازید نرس ساعت 5 غوغا بپا شد .و اینگونه بود که گاو من زایید  و باز گردوندن پارسا تو بخش .تا ساعت 8 کا من بود. تا پارسا خوابید اینبار پدر شوهر جان محبت کردند و همراه مرتضی تشریف اوردن که به علت خوابیدن گل کم جونم مجبور به 10 دقیقه صبر در کنار در بخش شدندLaughing با بیدار شدن پارسا رفتم تا به آرزوش که رفتن پیش باباش بود جامع عمل بپوشونم .با در اغوش کشیده شدن پارسا توسط باباش من هم زانوان خسته و دردناکم را دراغوش کشیدم تا شاید از خستگیش هرچند کوتاه کاسته بشه .

(امروز از آن روز هایی است که ... دلم هوای ِ آغوشت را کرده ... افسوس ، که جز پاهای ِ بغل کرده ام مهمانی ندارم ! Frown)


ساعت 2 رسیدیم خونه وای بوی خورشت سبزی مادر شوهر آدمو مست میکرد و حملهههههههه. با این روز دقیقا سه شبانه روز بود که من بیدار بودم و دیگه توهم میزدم واقعا کنترل نداشتم روی هیچ چیز تا با خواب کم کم  توهم برطرف شد و حالمان خوب .

چهارشنبه و پنج شنبه هم به همین منوال گذشت تا جمعه سلامتی حاصل شد.Laughing

 

 

 

 


برچسب هااین روزها حال خودم را نمیفهمم ..چگونه وصفش کنم ؟؟؟,

منبع:این روزها حال خودم را نمیفهمم ..چگونه وصفش کنم ؟؟؟
نوشته شده توسط gelareh در چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 11:32 ق.ظ|+| نظرات(0)
بازدید از پست:33 امتیاز به پست: نتیجه: 49 امتیاز توسط:16 نفر

در نگاهت شب و روز جلوه ء عشق خدایی جاریست

پارسایم چه بگویم از زندگی با تو  دیگر ز تنهایی خبر نیست

مرسی ازفریاد خاموش

 

خواستن تو در خاطر من
همچون پرواز در خاطره درخت است
ريشه هايي خاكي،
زمين گير مان كرده است


برچسب هابرای تو ,

منبع:برای تو
نوشته شده توسط gelareh در شنبه 08 بهمن 1390 ساعت 4:20 ب.ظ|+| نظرات(1)
بازدید از پست:14 امتیاز به پست: نتیجه: 96 امتیاز توسط:29 نفر

2بهمن 90

ساعت3:30 دیدم تلم زنگ میخوره .الو ... صدای گرم و مهربان منبع لطف وخوبی از آن سوی خط به گوش میرسد این  صدا مامانم جونم بود ، برام تعجب آور بود این موقع زنگ زد اما بعد از چند لحظه تعجب به ذوق تبدیل شد چراکه خبر از آمدنش داد ....

ساعت 8 مهمانهامون آمدن(دایی ،تنها خاله ام و سروش) ...لحظات میگذرد و هر آن احساس اینکه دارم بازم به ساعات جدای نزدیک میشم آزارم میده تا بخودم آمدم شام هم خورده بودیم و وقت خواب بود برای خوابیدن بسبب اینکه هم  مهمانها در آرامش باشن که پارسا اذیتشون نکنه هم ما، عزیزان را به طبقه وسط  دعوت کردیم .از شوق این دیدار تا مدتها بیدار بودم حتی جام هم باهام همراه نبود و خودش را برایم آرامش بخش نکرد ،فکر صبح از ذهنم بیرون نمیرفت گویا این شب برای مامان هم با بیخوابی همراه بود .

 


برچسب هاآمدن در حد 14ساعت,

منبع:آمدن در حد 14ساعت
نوشته شده توسط gelareh در دوشنبه 03 بهمن 1390 ساعت 1:28 ب.ظ|+| نظرات(3)
بازدید از پست:20 امتیاز به پست: نتیجه: 90 امتیاز توسط:29 نفر

شب هنگام آنگاه که خسته از دویدنهای روز گاه آرام سر بر بالش نرم خودم گاهی هم بالش اونوری می نهم باید در انتظار بستن پیمان با تو باشم البته کاش با پیمان آغاز میشد و ...

بعد از کلی عبور کردن یا شیرجه زدنت از روی کمر مبارکم باید از حضور انورتان درخواست کنم در بستر خود بخوابید گرچه کمتر موفق میشم شما را در تخت سفید و نارنجیتون ببینم اما هر از گاهی به من افتخار میدهید تا دستانم را با دستان کوچک و خواستنیت لمس کنم .

اینگونه هست که به ستایش کار خدا اوقات را سپری میکنم که انقدر احساس و لطافت در وجود فرزندم که تنها 2سال دارد گذاشته که من شرمنده رفتارش میشوم


برچسب هاپیمان با دستان کوچک,

منبع:پیمان با دستان کوچک
نوشته شده توسط gelareh در جمعه 23 دي 1390 ساعت 10:59 ب.ظ|+| نظرات(2)
بازدید از پست:22 امتیاز به پست: نتیجه: 83 امتیاز توسط:28 نفر

  9دیماه در حال گذاشتن عکس در وبلاگت بودم که دیدم آمدی صورت مخمل گونت را که به لطافت گلبرگ رز سیاه هست به دستان سردم مالیدی و با معصومیت خاصی گفتی: عزیزم،خوشگلم به من لطفا ژله بده با عشق برایت ژله آوردم اما گویا شکر ریزان شروع شد اینبار گفتی: من دوست دارم عزیزم ژله بده ...

حالا نمیدونم واقعا اون لحظه لطف خدا بسیار بود که شامل حال من شد  یا عشق به ژله باعث روحیه شاعرانت شده بود  ؟؟؟؟؟؟؟/

 

 

90/10/12

کلمه بعدی که بیجا بکار بردی کلمه پدر سوخته بود آنهم آنزمانی که رفتم از مهپا روفرشی بگیرم به فروشنده که دختر خوبی هم بنظر میرسید گفتی : پدرسوخته.تو پدرسوخته ای. در آنزمان نمیدونستم بخندم یا دعوات کنم  که مادر شوهر جان به کمکم آمد و  خودش را نتونست کنترل کند و زد زیرخنده این خنده مجوز تکرار این کلمه برایت شد جای بابات خالی تا نیشگون جانانه ازت بگیرد.


برچسب هانوازش؟,

منبع:نوازش؟
نوشته شده توسط gelareh در دوشنبه 12 دي 1390 ساعت 6:40 ب.ظ|+| نظرات(1)
بازدید از پست:29 امتیاز به پست: نتیجه: 187 امتیاز توسط:60 نفر

90/10/6

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا     2سال تمام شد خدا را شکر

برای مهمانی شب،صبح از ساعت 8:30 دست بکار شدیم اول تزیین اتاق و بعد مرتضی به جارو کردن و من به غذا درست کردن برای شام خورشت خلال و ناگت در نظر گرفته شد.ژله هم دسر خورد شیشه با رنگهای قرمز نارنجی و سبز.

ساعت 5رفتیم تا کیکی مک کوین را تحویل بگیریم تو راه برف شروع به باریدن کرد از بارش برف شاد بودم اما از یکطرف هم میترسیدم پادشاه زیبام سرمابخوره خلاصه با فکر اینکه با چه کیک شکیلی روبرو بشم وارد شیرینی سرا شدیم،هرچی دنبال ماشین کیکی گشتم چیزی بچشم نخورد تا اینکه جسمی دیدم شبیه سنگ رنگ شده یعنی کیک بود؟؟؟  فقط 10دقیقه بحث کردیم بخاطر اینکه اصلا حجم کیک شبیه ماشین نبود و با ناراحتی امپراطور را ترک کردیم.این در حالی بود که صورتمان را برف نوازش میکرد دربین راه سعی میکردم برای دلخوشی هم که شده بگم کیک خوب شده با ترافل زیباش میکنم اما...جالبه که مرتضی مهربون همونجا چرخ ماشینو پنچر کرد و این کاملا در عکس مشهود استنیشخند.

مهمانی ساعت 7با آمدن مادر شوهر جان شروع شد ، دومین خانواده عمو علی وبعدی عمو مهدی و خانمش بود.عمو مصطفی هم که رضایت به پایان مکالمات تلفنی دادن افتخار داده برای شام تشریف آوردن. در این میان فقط کسی از خانواده من به علت پاره ای ازمشکلات از قبیل دوری مسافت و سرماخوردگی پوریا نیامدن و من بیکلام در این مورد بودم.گرچه تلفنی به هر دوی ما تبریک گفتن اما......

بعد صرف شام و میوه ،بنا بر درخواست کوچولوهای مهربون عمو علی کیک هم برش داده شد و تندی کادوها باز شد. شلوغ میدان عمو علی بود که مرتب شکر از زبانش جاری بودUndecidedاول کادوهای بابامرتضی که قوچ و مورچه بود باز شود بعد کادو عمو مهدی به علت بزرگ بودن بسیار خودنمای میکرد (بازشود دیده شود بله پسندیده شود) کاپشن و شلوار بارانی قرمز  بسیار زیبا که لازمه باز هم از این زوج مهربون تشکر کنم در مرحله بعد کادو عطیه و طهورا باز شد که اونم کفش و کابوی سوار بر اسب بود و اما عمو مصطفی یک ژاکت زیبا زحمت کشید و انتخاب کرده بود در نهایت با پول مادر باز کردن کادوها به اتمام رسید و منم یک پلاک زحمت کشیدم (دست مبارکم درد نکنه )Laughingبه لصف خدا مهمانی هم تمام شد.این پروژه هم بخوبی به پایان رسید و من خوشحال که خلاصه سمبل شد رفت.

کادوهای مامان زری هم توسط پست مهربون دستمان رسید. باعث بسی خوشحالی در ما شدقلبمرسی مامان خوبمماچ.شرمنده محبتهات هستم همیشهماچ.پارسا کلی با لباسهاش حال کرد مخصوصا با چکمه های سورمه ای رنگش .جالب انکه تا بیست دقیقه چکمه هاشو از پاش درنمیاورد، لباسهاشم تا به طبقه پایینی ها نشون نداد آرام نشد اینم از دوران بچگی...Laughing

 


برچسب هاپایان دوسالگی,

منبع:پایان دوسالگی
نوشته شده توسط gelareh در چهارشنبه 07 دي 1390 ساعت 2:27 ب.ظ|+| نظرات(3)
بازدید از پست:46 امتیاز به پست: نتیجه: 169 امتیاز توسط:58 نفر

 

١٣آذر 1390

عصری برای دیدن مراسم عزاداری  حاضر شدیم که برویم بیرون من چادر گذاشتم دیدم با تعجب گفتی چادر خاله سودابه در بیارش.طفلک اولین بار بود که با چادر منو میدید .. نکته جالبتر اینکه به عزداری میگی نای نای .حسین جان لای لای اینم نوع موزیکت برای عزاداری

 

هروز بیشتر از پیش به توانایهات پی میبرم تازه جالبه دیدم منو با اسم شناسنامه صدا میزنی و به حدی گویشت دلنشینه که دوست دارم ساعتها صدام کنی ولی بهترینم من عاشق اسم گلاره هستم اسمی که همگان من را با آن صدا میزنن و از دوران بچه گی تا حال با اون دوران میگذرانم .

این ایام با خوردن شیر با تو مشکل دارم اما به لطف خانواده پدریت قند خور و لواشک خور قهار شدی چیزهای که من ازشون واسه تو خوشم نمیاد با اینکه بارها بهت گفتم اگه قند بخوری مرواریدهای زیبات خراب میشن و گیسوانت میریزن اما کو گوش شنو ،کیست که مرا یاری کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 


برچسب هاچادر؟؟؟؟؟؟؟؟,

منبع:چادر؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط gelareh در دوشنبه 21 آذر 1390 ساعت 9:04 ق.ظ|+| نظرات(2)
بازدید از پست:33 امتیاز به پست: نتیجه: 206 امتیاز توسط:70 نفر

9/8

سه شنبه عصر دیدم داری یک روز آقا خرگوشه را کامل میخونی بسیار ذوق کردم این شعر با حرکات بسیار سریع دویدن همراه است گویا خجالت میکشی بمونی و بخونی


برچسب هااولین شعر کامل پارسا,

منبع:اولین شعر کامل پارسا
نوشته شده توسط gelareh در شنبه 12 آذر 1390 ساعت 3:49 ب.ظ|+| نظرات(0)
بازدید از پست:27 امتیاز به پست: نتیجه: 183 امتیاز توسط:63 نفر

9/1

از امروز تصمیم گرفتم دیگه بهت بعدظهر شیر ندم البته تو هم مقاومت میکردی و نمیخوابیدی اولین قدم این بود که دیگه پیش کامپیوتر نشینم این پروسه تا از شیر گرفتن نهایی ادامه دارد.

90/9/1

برای از شیر گرفتن شب هم عزمم راسخ شد با مرتضی هم هماهنگ شدم تا دیدم پارسا میگه اوف شده م ه م ه روش به سفارش مادر شوهر جون چسب زدم و با رژقرمز حسابی خونی رنگش کردم موقع خواب هر 2 کنار پارسا خوابیدیم پارسا هم وسط ما بود که راه فرار نداشته باشه مرتب پارسا سراغ منو میگرفت  مرتضی هم میگفت سینه اش زخم شده خوابیده این ترفند ادامه داشت تا پادشاه ساعت 11 خوابید و ساعت 3.5 بیدار شد دوباره مرتضی از محل خواب اصلیش یعنی پذیرایی به اتاق خواب آمد و خواباندش و آخرین بار هم ساعت 6 که با آب بخواب رفت و برای صبحانه ساعت 8.5 بیدار شدیم این شب بخیر گذشت.

9/5

برای اینکار داروی سنتی صبر زرد گرفتم واسه پارسا هم بخاطر خوب بودن دیشب جایزه اتوبوس موزیکال و رقاص  گرقتم اما بخونید ماجرای امشب منو شب از دید پارسا پنهان بودم و مرتضی مامور خواب پارسا بود که بخوبی هم خواباندش منم کمی لواشک + بیسکویت و آبمیوه + لیوان نی دار آب را کنار دستم گذاشتم که اگه بیدار شد بدم بهش هنوز یکساعت از خواب مبارکش نگذشته بود که با گریه عجیب بیدار شد در همین حال گوشی مرد هنرمند من به صدا در امد و به خانه مادرش احضار شد وای آنقدر پارسا گریه کرد لج کرده بود با هیچ زبونی کوتاه نمیامد برای 20 دقیقه یکریز گریه میکردFrown خلاصه با آمدن مرتضی دوان به طرف یخچال شدم و از اون عصاره تلخ استفاده کردم تا پارسا مشغول خوردن شد گفت تلخه و کوتاه آمد با ژله امشب هم ختم به خیر شد.

9/6

یکشنبه بعد  3 روز که نذاشتم پارسا بعد ظهر ها بخوابه  برای اولین بار خوابید البته از ساعت 1:30 که من آهنگ خواب سر دادم تا ساعت 2:25 دقیقه آقا بازی کرد و خسته امد و در بستر لالا کرد الان ساعت  4 هنوز بیدار نشده.

شب هم بعد کلی شیطنت تا صبح بخواب رفت.Kiss

9/7

شب دیگه اذیت نمیکنی زیبای من و داری راضی میشی و من خوشحالم که با این قضیه کنار آمدی اما به روزهای فکر میکنم که از بس برام سخت بود شیر دادن که به فکر شیر خشک میافتادم و حتی چند بار از اس ام ای گلد و پروگرس استفاده کردم یاد اونوقتا بخیر .


برچسب هاخاطرات از شیر گرفتن,

منبع:خاطرات از شیر گرفتن
نوشته شده توسط gelareh در سه شنبه 08 آذر 1390 ساعت 2:54 ب.ظ|+| نظرات(1)
بازدید از پست:33 امتیاز به پست: نتیجه: 128 امتیاز توسط:42 نفر

8/29

خیلی سخته حتی فکر این موضوع که میخوام از شیر بگیرمت این ساعت ها با خودم کلنجار میرم که کمی بیشتر گرمای وجودت را احساس کنم اما شبها جدیدا بیدار باش هستم یاد زمانی افتادم که مجبور بودم بخاطر دندان گرفتن دندانهای محترمتان در تاب خوابت کنم وای یادش بخیر از 10 دقیقه تا 45 دقیقه مجبور بود برات حرف بزنم و دائم سر پا باشم تا بخواب میرفتی .اما این بار چه کنم با این احساس یعنی دوباره ماجرای شگفت انگیز دارم؟؟؟

الان ساعت 1.5 و تو در تابت بخواب رفتی مورچه و خرگوشت هم در آغوشت هست و در تماشایی ترین لحظه البته روحانی بیشتر به حالت میخوره،هستی میدونم اگه بلندت کنم حتما بیدار میشی پس آسوده بخواب.


برچسب هافکرهای مامانی,

منبع:فکرهای مامانی
نوشته شده توسط gelareh در سه شنبه 08 آذر 1390 ساعت 2:42 ب.ظ|+| نظرات(0)
بازدید از پست:18 امتیاز به پست: نتیجه: 188 امتیاز توسط:63 نفر

90/8/25

تم تولدت را ماشین انتخاب کردم و تمام خریدا را انجام دادم برای کادو تولد هم رهسپار پاساژ شدیم تا ماشن شارژی برات انتخاب کنیم بین 2 ماشین ماندیم حالا تا دی کلی وقت داریم البته از نکات جالب این بود که تا رفتیم ماشینا را دیدی هر لحظه یکی را طلب میکردی زمانی متوجه ات شدم که صورت باباتو با دو دست زیبات گرفتی تا به تو توجه کنه اما دیدی بازارت برا من داغتره آمدی بغل من.والا به علت محدودیت جا نمیدونم اجازه خرید بدم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا که این پروسه همینطور مانده.تا تولددددددد


برچسب هاتم تولد و کادو آن,

منبع:تم تولد و کادو آن
نوشته شده توسط gelareh در چهارشنبه 25 آبان 1390 ساعت 1:54 ب.ظ|+| نظرات(1)
بازدید از پست:63 امتیاز به پست: نتیجه: 160 امتیاز توسط:52 نفر

٨/١١

دلبندم صحبتهات برام هرروز شادی و آرامش به ارمغان میاره و شکر میکنم اونکه باعث این شادی برام شد. وقتی از پله ها بالا یا پایین میریم شروع به شمارش میکنی ١٢٣٤

niniweblog.comone two three four

 

niniweblog.com

 

اما یک درد دل کوچولو دارم کی میشه جواب سوالمو بدی که با وجود این خانه های کوچک و این همه اسباب جاگیر مثل راحتی و صندلی ... آدم ها باید کنار هم باشند و زندگی کنن اما تو این شیوه را دوست نداری و تا من کنار بابات میشینم میگی پاشو اذیت نکن ؟؟؟ niniweblog.com آخر طفل زیبایی من من چه آزاری به بابات رسوندم که اینگونه مدافع حقوقش شدی؟ البته حق هم داری با این برنامه ها که تو به علت دوست داشتن و شیطنت باپدرت اجرا میکنی باید مرتضی را اذیت کرد.niniweblog.com


برچسب هاذوق و درد دل,

منبع:ذوق و درد دل
نوشته شده توسط gelareh در سه شنبه 10 آبان 1390 ساعت 9:57 ب.ظ|+| نظرات(5)
بازدید از پست:48 امتیاز به پست: نتیجه: 161 امتیاز توسط:53 نفر

8/2

صبح ساعت 8:20 رفتیم کرمانشاه اما متاسفانه راه را اشتباه رفتیم و یکساعت و نیم  الکی وقتمون تلف شد تا برسیم کرمانشاه ساعت 3شد .

niniweblog.com

خاله سعیده میدان نفت آمد دنبالمان و ما خسته  رهسپار منزلشان شدیم.

niniweblog.com

در بدو ورود با میزی رنگارنگ روبرو شدیم و غذاهای خوشمزه با اینکه کلی خسته بودم و خواب آرزوی اون لحظه بود واسم اما بعد نهار دست جمعی رفتیم پارک و کلی ذوق در چشمات نمایان شد و صد البته کلی بازی کردی.بعد هم  به سمت طاق بستان به راه افتادیم.

niniweblog.com

خیلی خوشحال بودم از اینکه در سرزمین مادریم هستم شهری که زمان بچه گیم حضور در آن آرزوی قلبیم بود .بر بام کرمانشاه بودیم ونظاره گر شهر .

برای شام آقای سیب زمینی انتخاب شد و رفتیم به اون فست فود کلی با اون بادبادک کیف کردی و تا میدیدم سیب زمینی نمیخوری به بهانه اون عروسک بزرگ زود غذا میخوردی و گردش تمام به خانه باز گشتیم چشمام داشت آرام میگرفت که از بابت نمک دوغ مرتب بیدار میشدی و در خواست .... تا صبح 20بار بیدار شدی

niniweblog.com

و با خر پف بابا جونت اصلا نتونستم بخوابم و صبح با حالت خواب آلود بیدار گشتم.صبحانه خوردیم و به سمت جوانرود حرکت کردیم تو راه اصلا اذیت نشدم تازه یک تصادف عینی دیدم جاده جوانرود خیلی پیچ در پیچ بود و این باعث یک برخورد   پیکان و پراید شد تا حادثه رخ داد عمو شهرام و سعیده دویدن تا اگر نیاز پزشکی بود برطرف کنند که خدا را شکر فقط آسیب مالی رخ داد.از بازار جوانرود یک بازار کوچک دیدم که برخلاف تصوراتم بود تمام قیمتهاش هم با اینجا یکی بود برای همین چیزی نخریدیم و به سمت سالن غذاخوری به راه افتادیم .وایییییییییییییییییی غذا خوردیم انهم چه غذای!!!!!!!!!!!!!!!!! به عمرم چنین غذای نخوردم بعد صرف غذا رفتیم غار قوری قلعه جای زیبای بود اما نه به زیبایی علیصدر بعد از بازدید به سمت کرمانشاه به راه افتادیم چون قرار بود ما به سمت اراک بیایم اما با مخالفت شدید خاله سعیده باز هم بنای زحمت را گذاشتیم طبق معمول تو پسر شیرین زبونم از همه جا بالا میرفتی تازه کلی هم زبون میریختی که دعوات نیکنم تا کار بدی انجام میدادی به پدرت نگاه میکردی میگفتی من دلم برات تنگ شد کجایی تو؟ از زبون کم نمیاری  میدونم به من رفتی اما شیطنتهات به کی رفته؟؟؟؟؟؟؟؟

niniweblog.com

وقت شام قرار شد بریم یک غذای خوشمزه کرمانشاهی بخوریم خورشت خلال بادامTongue outخیلی خوشمزه هست وای دهنم باز آب افتاد خلاصه رفتیم رستوران کسری اگه اشتباه نکنم و برای اولین بار در مسافرت شام نشستی خوردی البته ماست موسیر با پلوCool این شام تو بود. من که به اندازه دونفر غذا خوردم واقعا خوشمزه بود و با شکم پر در حال ترکیدن از آنجا رفتیم دور زدن داخل شهر .

niniweblog.com

خیلی اصرار کردم که به منزل دایی هام سر بزنم اما مرتضی مخالفت کرد تا اینکه میدان مرکزی سی متری دوم رسیدیم و این آدرس جای نبود جز منزل 2تن از خانواده های دوست داشتنی من ،اولین خانه ، خانه پدربزرگ مرحومم بود خانه ای بسیار بزرگ و زیبا ، خانه ای که همیشه شاهش من بودم و تا جایی که می دونم حق با من بود.

niniweblog.com

میخواستم پیاده بشم و از صاحبخانه اجازه بگیرم که یکبار دیگه خانه را ببینم اما ساعت  9:25  شب را نشان میداد و نشد اینکار را انجام بدم تازه اگه آنها اجازه میدادن و پارسا هم میخواست باهام بیاد فاجعه عظیمی رخ میداد این بود که منصرف شدم تمام خاطرات برام زنده شد تک تک اتفاقاتی که رخ داد از غذاهای خوشمزه مادر بزرگم گرفته تا ...از در خانه دایی مجتبی هم گذشتیم و خانه قبلی خاله سعیده ....خیلی دوست داشتم به زمان کودکیم باز میگشتم اما حیف و صد افسوس...

 


 


برچسب هاسفر به سمت کرمانشاه,

منبع:سفر به سمت کرمانشاه
نوشته شده توسط gelareh در پنجشنبه 05 آبان 1390 ساعت 10:42 ب.ظ|+| نظرات(0)
بازدید از پست:8 امتیاز به پست: نتیجه: 204 امتیاز توسط:70 نفر

مي خواهم از شکوه تو بنويسم
حال که از همه کس و همه جاوامانده ام
و در سياه روشن نيک بختي به دنبال صبح دل انگيز مي گردم
اي کاش بربلنداي قله آرزوهايم همگام با اهورا تا اوج فلک رکاب می زدم
اي کاش مسافر بودم و تو مقصدم بودي
اي کاش ياراي نوشتن ام بوددر برابرتو...
                                             
                 پروردگارا!
                                            به سخاوت ابر
                               به لطافت صبح گاه
و به تمام قلب هاي شکسته سوگند ياد مي کنم
که بی یاد تو حتي اگر تنها معبودم تو باشي یازغمي به وسعت
تمام ماه هاي کهکهشان بر سرزمين قلبم احاطه دارد
عاجزانه به درگاه تو رو مي اورم...
نقشه ي ارام خوشبختي را پيش رويم قرارده و مرا تواني ده که
در مقابل تمام شکستها کمر راست کنم
مرا بينشي ده که بيش از پيش تو را بستايم
و صبح گاه همراه تارهاي لطيف باران آواز دل شکسته ام را بسوي
پرندگانت روانه سازم


برچسب هاپروردگارا!,

منبع:پروردگارا!
نوشته شده توسط gelareh در جمعه 29 مهر 1390 ساعت 9:14 ب.ظ|+| نظرات(0)
بازدید از پست:15 امتیاز به پست: نتیجه: 178 امتیاز توسط:58 نفر

  • نوشته های اخیر
»»حکایت
»»این روزها حال خودم را نمیفهمم ..چگونه وصفش کنم ؟؟؟
»»برای تو
»»آمدن در حد 14ساعت
»»پیمان با دستان کوچک

1 2 3 4 5 6 7

CopyRight | mahbobam.blogveb.com All Rights Reserved
Powered By blogveb

بلاگ وب

سرویس وبلاگ نویسی بلاگ وب

تم دیزاینر

قالب وبلاگ


Pichak go Up